پارت شصت و پنجم :

چشمان عباد طوری او را دنبال و حرکاتش را ثبت می‌کردند انگار می‌ترسیدند لحظه‌ای حیاتی را از دست بدهند. نیازی نبود به تنورخانه برود، عالمه را ببیند و تفهیم اتهام شود. خودش از ظلمی که در سال 67 در این روستا مرتکب شده بود به خوبی آگاه بود.
با دنیایی از تردید و ترس از ماشین پیاده شد. پاهایش را روی زمین نسبتا خشک گذاشته بود اما انگار زمین پلی معلق شده بود که در قسمت وسطش ایستاده باشند و پل به

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    چقدر بعضی از مردا بخاطر هوسشون دخترا رو بدبخت میکنن خدا لعنت کنه عماد و *** عماد

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢😢😢

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    عباد به افروز *** کرده لعنتی😡 پس شاید حدسم درست باشه که عطا پسر خودشه،چقدر یه آدم می تونه حیوان باشه که به یه نفر *** کنه(البته بی احترامی میشه به حیوانات که با این به اصطلاح آدم ها مقایسه میشن😅) ممنون فاطمه جان 💜🌟💜🌟

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دقیقا. حیف از لقب حیوون به بعضی ادم‌ها داده بشه.🌺🌺🌺

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دقیقا. حیف از لقب حیوون به بعضی ادم‌ها داده بشه.🌺🌺🌺

    ۱۱ ماه پیش
  • آمنه

    1

    ای خدا لعنت کنه مردانی مثل عباد رو که از بس هول بودن زندگی چند نفر رو خراب می کنند نمیدونم چرا خدا چنین گناه کاران رو پولدار وصاحب اسم ومنصب میکنه و بی گناه بدبخت میشه پارت عالیه عالی

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    به مهر خوندید عزیزم.❤️❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا

    3

    یه سری حیوون ولی بااسم ادم یه کاری بایه بچه میکنن که یه عمرزندگی طرف به نابودی میکشن فقط بخاطریه لذت زودگذراسم حیوون هم برای همچین ادم هایی حیفه بیچاره افروزچی کشیده چطوردلش اومده وبه عطاگفته طفلی عطاچطورطاقت اورده 🥹

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    طفلی افروز... نذاشتن هیچی از زندگیش بفهمه.😢😢😢😢

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا

    3

    فاطمه جون نمیشه پارت هدیه بدی بخداگناه داریم تافردا🥹

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا

    2

    عبادبه افروز تجاوزمیکنه حالاچی میشه که افروزبه زوربه صراف میدن؟امکانش هست عطاپسرعبادباشه؟من که زمان حال وقبل تواین پارت گم کردم نفهمیدم چی شد

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    توی چند پارت بعدی همه چیز مشخص میشه.🥰🥰

    ۱۱ ماه پیش
  • راز

    0

    داره جالب میشه بلاخره رازها دارن فاش میشن

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • م.ر

    0

    حتی فکرش حالمو بد میکنه اون آدمهایی بی گناه هستند مورد تعرض قرار می گیرند سخته 🥲🥲

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    و بدتر از اون حقیه که نمی‌تونن ازش دفاع کنن😢😢

    ۱۱ ماه پیش
  • آریادخت

    3

    کسی که به افروز دست درازی کرده فک کنم این عباد بی ریخت پشگل انسان نماست

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بله. دقیقا همین عباد بی‌ریخت...

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!